تبليغاتX
تا بیکران
دقایقی برای تو
 

دلا امشب سفر دارم            چه سودایی به سر دارم

                                                حکایت های پر شرر دارم        چه بزمی با تو تا سحر دارم

به پرواز آسمان عشق          چه خوش رنگین بال وپر دارم

                                                به صحرای بیکران عشق         سفرهای پر خطر دارم

نمی ترسم از فتنه طوفان     دلی چون دریای خزر دارم

                                                به بی تابی قلب عاشقان       پیامی از شمس والقمردارم

من امشب با خدای خود        مناجاتی دگر دارم

                                                نیایش ها به درگاهش           از این شور وشرر دارم

 ز لطف بیکران  او                  تشکر ها کنم اما

                                                 شکایت ها به درگاهش         ز سودای بشر دارم

خواننده:سروش

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 12:28  توسط سعیده آقاخانی  | 

سلام

عرض خاصی نیست.فقط میخواستم سلامی بکنم و حالی بپرسم.

هفته ی دولته و همه سخت مشغولند که به اندازه ی یک سال کار کنند تا بقیشو راحت باشن.

یادمه یه بنده خدایی میگفت منو مجبور کردند  یه عملکرد ۱ صفحه ای رو ۶۰ صفحه بسط بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 14:0  توسط سعیده آقاخانی  | 

این ایمیلی بود که امروز تو باکسم دیدم.میذارمش اینجا.

اعوذب ا... من نفسی

خدا روزی بعضی از شما را از بعضی دیگر افزون کرده است. پس آنان که فزونی یافته اند از روزی خود به بندگان خویش نمی دهند تا همه در روزی یکسان شوند؟
سوره نحل

تصویر گویا نیست. عکاس بینوا رویش نشد نزدیکتر شود. مادر دخترک هم نخواست که از نزدیک از چهره دخترک تصویری تهیه شود.
زن بینوا می گفت " وقت قرارداد اجاره خانه که تمام شد، صاحبخانه که می بیند مستاجرهایش آهی در بساط ندارند به بهانه اینکه در خانه باجناقم اتاقی برای شما تهیه کرده ام اسباب و اثاث مان را بار ماشین کرد وقتی از اطراف محل قدیمی مان دور شدیم به ناگاه راننده ترمز کرد و به همراه صاحبخانه اسباب مان را بر روی خیابان خالی کردند و رفتند."
الان ده روزی است که در پیاده رو کنار دیوار مدرسه ای که نامش علی بین ابیطالب است سکنی گزیده اند.
"مرد خانه مان راننده سرویس کارکنان ایران خودرو می باشد. پیمانی کار می کند. ماشین از خودمان نیست."
دخترک رنگ پریده است و ده دوازده سالی بیشتر ندارد و در فضای اطراف بین وسیله های خانه نشسته است.
روزها مرد درخانه (پیاده رو) نیست سرکار است و شبها ... .
تا کنون از طریق مساجد محل و شهرداری منطقه 15 و کمیته امداد اقدام موثری انجام نشده است.
نشانی محل اقامت: تهران، افسریه، شهرک مسعودیه،اسلام آباد، خیابان مسلم، پیاده رو جنب مدرسه علی ابن ابیطالب.

پی نوشت :

1- از تمامی عزیزان خواهش می شود به هر گونه ای که خود صلاح می دانند در تکثیر و پخش این خبر همکاری نمایند. اگر مقدور است در پست های وبلاگتان کار کنید یا در پی نوشت های مطالب خود به همراه آدرس وبلاگ حقیر اشاره نمایند.

2- از دوستانی که به نوعی با اصحاب رسانه های جمعی همانند روزنامه ها ، صدا و سیما و سایتهای خبری و خبرگزاری ها ارتباطاتی دارند تقاضا می شود نسبت به پخش و فراگیر شدن جریان مزبور عنایت نمایند.

3- از تمامی دوستانی که به نوعی در اطرافیان خود از اصحاب قدرت و ثروت آشنایی دارند عاجزانه تقاضا می شود نسبت به انتقال مطلب حاضر اقدام فرمایند، شاید که در این بین از وزیری و وکیلی و تاجری و ورزشکاری و ... کسی پیدا شود که بتواند مشکل این بندگان خدا را حل نماید.

4- در صورتی که عزیزی توان کمک دارد(به هر شکلی) خواهش می شود سریع اقدام نماید. ده روز( امروز بیست و هشتم مرداد هم گذشت) از پیاده رو نشینی این خانواده می گذرد.

5- دوستانی که تمایل به کمک و همیاری این بندگان خدا را دارند می توانند با حقیر از طریق پیام عمومی و خصوصی یا پست الکترونیک تماس حاصل نمایند.

mahoor13600@yahoo.com

این همه ی ماجرا نیست.خیلی ها هم هستند که حتی اون اساس رو هم ندارن.همین امروز که از دست یه دام تو همین جامعه ی امن فرار میکردم یه نفرو دیدم که همه ی اساسش شده بود ۲ تا پتو و یه کتری و یه ماهی تابه.داشت صورتشو سرخ میکرد!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 15:44  توسط سعیده آقاخانی  | 

سلام

حقیقتا وبلاگ نویسی یک نوع وابستگی به نوشتن در جامعه ای بسیار دور و در عین حال نزدیک است.

وبلاگ نویس نمیتواند ننویسد و تنها کسی دست از این جریان برمیدارد که یا تا کنون به تقلید نوشته است و یا اینکه دیگر چیزی ندارد که عرضه کند چون تلاشی برای آموختن نمیکند و تنها کسی دست از تلاش برمیدارد که مرده باشد.و من هنوز نمرده ام!!!

زنده باد وبلاگ نویسی و جاوید باد روح پاک خبرنگار.

این روزها در شهر من هاشمی ها می آیند و فیلسوف میشوند.

شهری که کمتر صدای نهیب هواپیما را به خود دیده است اسکورت بازاری شد که گویی حتی در این جامعه ی مجازی هم میتوان کسی را ت.ر.و.ر کرد و وبلاگ نویسی همدانی ها هم رنگی سیاسی به خود گرفته و جرمی چون خبرنگاری و چه بسا بدتر از آن شده است.

ویژه نامه ها در باب ابن سینا و فلسفه مشائی او منتشر میشود و من منتظرم تا مشائی را ببینم و اعتراض کنم که میراث چندین هزار ساله ی همدان در عرض چند سال یا غرق میشود و یا از صدای تله کابین به خود می لرزد.

دکتر که بیاید خوش دارم بپرسم تکلیف آنهمه مصوبه ی پی در پی که قرار بود ۳ ماهه و ۱ ساله و ۲ ساله اجرا شوند آخر چه شد؟

و دوست دارم بعد از ختم این همه ماجرای بوعلی سینایی و خواندن یک فاتحه ی دولتی و فیلسوفانه بر فراز آرامگاه او در هزاره ی وفاتش از خرده هایی بنویسم که به جامعه ی خبرنگار محلی وارد می آید.

خبرنگاری که یادش رفته متخصص باشد!

بگذارید زخم وفات ابن سینا که گویی پس از هزار سال تازه شده است ترمیم شود و شهرم دوباره به همان آرمش سابق برگردد.(آرامشی که مسئولینش را خواب آلود میکند و لیگ برتر است که به شهر جانی تازه میبخشد.آگر حاشیه بگذارد.)

اجازه دهید بعد از اینهمه شلوغی و بیدار ماندن و کار کردن تا ۱.۳۰ شب و بعد دیدن چراغ های خیابان که به شب های شهرم زیبایی ویژه ای میبخشد چراغ دل را تا اطلاع ثانوی خاموش نگه دارم و به دور از فلسفه و عشق و تداخل عقل و دل و پس از کار کردن در پهنای باند و بنیاد... و روزنامه و ...ُیادم بیاید چه کاره ام.

آها !

خبرنگار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 12:59  توسط   | 

در آستانه ي هزارمين سال وفات حكيم فيلسوف بوعلي سينا و با توجه به اينكه روز تولد اين بزرگوار ۱ شهريور ماه با نام روز همدان نامگذاري شده است خواندن مطالب زير خالي از لطف نيست.چه بسا بسيار سرگرم كننده و مفيد نيز ميباشد.يادش گرامي و نامش تا ابديت پايدار باد.

سرگذشت بوعلي سينا:

در نيمه راه بلخ و بخارا، مردي ميانسال، سوار بر اسب، آرام آرام راه مي پيمايد. خورشيد تازه سر برآورده و روز آغاز شده است. تا چشم كار مي‌كند، درخت و باغ و بوستان است. چنان‌كه پنداري سبزيِ زمين را به آسمان دوخته‌اند. درختان چنان دل به هم داده و دست در دست هم نهاده‌اند كه نورخورشيد را توان گذاشتن از زنجير شاخسار آنها نيست. نسيم همچون كودكي بازيگوش شاخ و برگ درختان را تكان مي‌دهد. عبدالله بي‌اعتنا به زيبايي طبيعت رو به سوي بخارا دارد و به سرنوشتي مي‌انديشيد كه برايش رقم زده‌اند. هر چند با گشت و گذار چنان بيگانه نيست و بارها خسته از كار ديواني، دفتر و قلم و مركب را رها كرده و رو به سوي طبيعت نهاده است. اما اين سفر، سفر گشت و گذار نيست. اين بار عبدالله احساسي غريب دارد و گريزان از زمانه نابكار، جايي را جستجو مي‌كند تا باقي عمر را در آرامش به سر برد. پوستين نسل به نسل از پدران عبدالله به او رسيده و كسي چه مي‌داند، شايد او آخرين كسي باشد كه آن را به تن مي‌كند. اما ديگر روزگار پوستين ديوان و دفتر به سر آمده و فرسودگي و زوال به جاي جاي زندگي راه يافته است. دولت آل‌سامان پس از يكصد سال فرمانروايي رو به افول نهاده است و نفسهاي آخرين را مي كشد. عبدالله پاي از بلخ كشيده و عزم بخارا دارد تا شايد در آسمان افشنه، ستاره اقبال خود را بيابد.

بخارا شهر باغها و قصرهاي سلطنتي، نزديك خوارزم و سمرقند بر كناره رود جيحون بنا شده است. بيش از هزار سال پيش نويسنده كتاب «مسالك و ممالك» از باغ‌هاي به هم پيوسته و عمارت‌هاي دولتي و دروازه‌هاي با شكوه اين شهر سخن مي‌گويد. سال‌ها اين شهر پايتخت ايران ساماني بوده است. مركز حكومتي نيمه مستقل كه اميرش حكم فرمانروايي خود را از خليفه بغداد دريافت مي نمود و نماينده رسمي قدرت خلافت به شمار مي آمد. در اين دوره برقراري امنيت و آرامش نسبي موجب شده بود عالمان و انديشمندان در محيطي نسبتا آرام به مسائل مورد علاقه‌شان بپردازند؛ در بحث‌هاي علمي و فلسفي دربار شركت كنند و احيانا براي گذران زندگي به كارهاي ديواني مشغول شوند. لذا حتي در سال‌هاي پاياني قرن چهارم كه دوره افول آل سامان است، شاهد حضور بزرگاني چون ابن‌سينا، ابوريحان بيروني و ابوعلي‌ مسكويه رازي، هستيم.

 در چنين اوضاعي بود که.....

بقیه را در سایت بنیاد بوعلی بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 21:22  توسط سعیده آقاخانی  | 

 

از سعیده ی عزیز متشکرم که این فرصت رو به من داد تا در این وبلاگ قلم بزنم.اما حقیقتا فکر نمیکردم این فرصت تبدیل به یک مسئولیت بشه.متاسفانه ایشان دیگه فرصت نمیکنه یا نمیخواد تا کارشو در دنیای وبلاگی ادامه بده و از طرفی به گفته ی خودش نمیخواد تا بیکران در سکوت فرو بره.به همین دلیل از من خواستند تا به حیات تابیکران ادامه بدم.دوست دارم سعيده دوباره به جمع وبلاگ نويسان فعال بپيونده چون قلم زيبايي داره.

من هم امیدوارم بتونم از این راه با مردم و دوستان عزیزم حرف بزنم و پیامی رو که باید به اونها منتقل کنم.

از شما میخوام که منو در این راه تنها نگذارید چون معتقدم الان وبلاگ به یک رسانه ی فراگیر تبدیل شده و اهمیت زیادی داره.

این پست يك خداحافظي و يك سلام بود.

سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 10:30  توسط سعیده آقاخانی  |